.مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد .لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود
...تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها
.من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم
.آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند، درها عبور غمناك مرا مي جستند
...و من مي رفتم ،... مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم
.ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي
.صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت
.همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه تپش هايم
.من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم
.دستم را به سراسر شب كشيدم ، زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد
.خوشه فضا را فشردم، قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد
....و سرانجام در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم